تبليغاتX
بانوی اردیبهشت
رضای عزیزم !هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم
+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت 1:14 PM |

یا حافظ:
گوی توفیق کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
آب حیوان تیره‌گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
زهره‌سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می‌گساران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگی مرغی برنخواست ...
+ نوشته شده توسط بانو در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 10:45 AM |

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 12:20 PM |
من متولد ۳۱ اردیبهشت۶۶ هستم اما تاریخ قمری ولادتم ۲۲ رمضان هست یعنی شب ۲۳ام.راستش اغراق نکرده باشم همینطورم هست یعنی هر سال شب ۲۳ام بدجوری دوباره به خودم میام  واین یعنی تولدی دیگرخیلی خوشحالم که خداوند توی این شب عزیز منو به دنیا فرستاده شاید نتونم چیزی رو عوض کنم اما امیدوارم بتونم از خودم شروع کنم من دبیر ریاضی ام اما امیدوارم با آموختن ریاضی به انسانها اونا رو با جذابیتهای جدیدی از خداوند آشنا کنم...ریاضیات بزرگترین وزیباترین عرصه تجلی خداوند است
+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 2:13 PM |
 
شب قدر ترسوها

خواب را بر چشمانمان حرام کرده ایم ! زحمت بیداری در نیمه ی شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده ایم ! شلوغی جمعیت ! ساعت ها نشستن روی پاها و درد مفاصل ! خواندن دعاها و کتاب هایی که سال تا ماه حوصله مان نمی کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای  وجودصفحه ی اخر می گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می شود پس !؟ اما با همه ی این اوصاف آمده ایم ! نه خودمان که حتی که کودکانمان را هم از بستر جدا کرده ایم ، به زور بیدارشان نگاه داشته ایم و به بهانه های شیرین و ترانه های رنگین به مسجدشان کشانده ایم ! چه اتفاقی افتاده آخر !؟ عارف شده ایم !؟ عاشق شده ایم !؟ عابد شده ایم !؟ زاهد شده ایم !؟ هان ! چه شده که این همه سختی را بر جان خریده ایم !؟ هان !

راستش را بخواهید خواب شیرین شبانه را رها کرده ایم چون خوابمان نمی برد ! خوابمان نمی برد چون می ترسیم ! آری ! می ترسیم ! ترس ! ترس ! می ترسیم !

می ترسیم که بخوابیم و ما را خواب ببرد و دنیا را آب ! می ترسیم که بخوابیم و فردا صبح که بیدار می شویم بشنویم که " هر کی خوابه قسطش آبه ! " و ما بی نصیب مانده باشیم ! می ترسیم که امشب که شب قدر و تقدیر است ، برای ما کم بنویسند ! برای ما بد بنویسند ! سهم ما را کم بدهند ! صدای ما را نشنوند ! نیاز های ما را نبینند ! می ترسیم که ما را فراموش کنند ! می ترسیم که خوب های نعمت ها را به شب بیدارهای مسجدی بدهند و ته مانده هایش را برای ما بگذارند ! حتی می ترسیم که لج کنند از خواب راحت ما و نیامدنمان و زبانم لال برایمان گرفتاری و مشکلات و بیماری و مصیبت بنویسند در این شب تقدیر امور .....

آری ! می ترسیم ! و اینگونه شب قدر ما می شود شب قدر ترسوها ! همین ....

ترسوها اگر چه شاخ و دم ندارند ! و این شکلی نیست که موهای سیخ شده بر تنشان از ترس تابلو باشد ! اما آنقدر ها هم بی نام و نشان نیستند ! ترسوها را می شود شناخت ! می شود دید ! می شود لمس کرد ! و می شود شب قدر ترسوها را درک کرد .....

شب قدر ترسوها !

ترسو برای خودش خیلی نقش قائل است ! ترسو برای خودش مدام نوشابه باز می کند و واقعا برای دعا و عبادت ناچیزش ارزش قائل است ! ترسو فکر می کند دعای اوست که باران نعمت را بر زمین نازل می کند و اگر خدای ناکرده شبی دست به دعا بر ندارد و دعایی نکند زمین از تشنگی می میرد ! ترسو گمانش این است که اگر دعای او نباشد سیل بلاها و مصیبت هاست که خانمان ها را ویران می کند و زندگی ها را خاکستر می کند ! ترسو می ترسد که دعا نکند ! که دعا نکند که ندهد – نعمت ها یش را – و می ترسد که دعا نکند که بدهد – بلاهایش را – ترسو می ترسد . خیلی ....

ترسو اما فراموش کرده است که خدایش را همین یکی دو ماه پیش ، در دعا های روزانه ی ماه رجب ، اینگونه می خوانده است : یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه تحننا منه و رحمة .... خدایش را اینگونه می ستوده که به آنهایی که حتی دست نیاز به سوی او دراز نکرده اند و از او هیچ نخواسته اند ! بلکه به آنها که حتی وجودش را نادیده گرفته اند میان این همه شناخته او را به غربت ناشناخته ها سپرده اند عطای فراوان دارد و نعمت های بی پایان ! بی خواستن و بی شناختن حتی ! و حتی تر ! به آنها که تیغ بر رخسارش کشیده اند و نمک از دست نمکینش گرفته اند و نمکدان شکسته اند ! ترسو فراموش کرده است که هر شب جمعه خدایش را به این کریمی می خوانده است که : عادتک الاحسان الی المسیئین ، عادت توست که نه فقط به نیکانت که گناهکاران و بدخواهانت را حتی در آغوش احسان و مهربانیت سخت بفشاری و بهره ماندشان سازی ! ترسو همانقدر که خیلی خودش را تحویل می گیرد خیلی هم فراموشکار است ....

 شب قدر ترسوها !

ترسو فراموشکار است ! خیلی زود همه چیز را از یاد می برد ! شتر دیدی ! ندیدی ! حالا نه اینکه چیز های پیش پا افتاده را فراموش کند ! نه اینکه یک قرار گم در بین هفته های پیچ در پیچ را فراموش کند ! نه ! ترسو خدا را فراموش می کند ! لا تکونوا کالذین نسو الله فاساهم انفسهم ! ترسوا خدا را فراموش می کند ! نه اینکه اصلا یادش نباشد ها ! نه ! کافی ست نیازی در زندگیش باشد تا خدا خدایش گوش عرشیان را کر کند ! کافی ست حاجتی داشته باشد تا عرش را به فرش بدوزد ، کافی ست گرفتاری داشته باشد تا صدای ضجه هایش آسمان را بلرزاند و از زاهد ترین زاهدها و عابد ترین عابدها زاهد تر و عابد تر و شب زنده دار تر شود ! در رنج ها و بد بختی ها و گرفتاری ها و نیازها و مصیبت ها ست که به یاد خدا می افتد ! اما هنگامی که خدا نیازش را پاسخ اجابت بدهد یاد من تو را فراموش ! من کی ام ! تو کی هستی ! خواب دیدی خیر باشه ! ترسو این شکلی ست : و اذا مسّ الانسان ضرّ دعا ربّه منیبا الیه ثمّ اذا خوّله نعمة منه نسی ما کان یدعو الیه من قبل .... ( زمر – 8 ) " و بیچاره انسان را هرگاه فقر و مصیبت و رنجی پیش آید در آن حال به دعا و توبه و انابه به درگاه خدا رود و چون نعمت و ثروت به او عطا کند خدایی را که پیش از آن می خواند به کلی فراموش سازد ... " ترسو فراموشکار است !

شب قدر ترسوها !

ترسو بی ظرفیت است ! دیدی فقط وقتی که گرفتار بود به یاد خدا می افتاد ! ظرفیت خوشی ندارد ! ظرفیت نعمت ندارد ! ظرفیت ثروت و قدرت و مکنت ندارد ! یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود .... گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود .... ترسو همان گدایی ست که با اندک نعمتی از خدا بی خبر می شود ! همیشه باید زور بالای سرش باشد ! همیشه باید تو سری خور بار بیاید ! نه اینکه خدا بخیل است یا زبانم لال عقده ای ست ! ترسو بی ظرفیت است ! چه کارش می شود کرد ! تازه به دوران رسیده ها را دیده ای !؟ نعمتش بدهند ، حاجتش را بدهند همانجوری می شود ، خودش را گم می کند ، به خاطر همین بی ظرفیتی اش باید همیشه گرفتار بماند و الا می شود طاغوت ! طغیان می کند ! سرکشی می کند ! ظلم و ستم و چپاول و غارت می کند ، همان موش آب کشیده می شود شیر درنده و گرگ باران دیده ... مثل خیلی از ارباب قدرت ! تا پایین بودند و دستشان به دهانشان نمی رسید آدم بودند ! خوب بودند ! آزارشان به کسی نمی رسید ، اما با رسیدن به قدرت و ثروت و مکنت چه بلاهایی که بر سر بشریت نیاوردند ، ترسو هم همینگونه است ، خدا به خیر کند آنروزی که ترسو حاجتش را بگیرد و به آنچه می خواهد برسد ، " و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض .... " ( شوری – 27 ) اگر رزق وسیع باشد نتیجه اش می شود بغی و طغیان و سرکشی .... ترسو بی ظرفیت است ....

شب قدر ترسوها !

ترسو رفیق نیمه راه است ! نامرد است ! نا لوطی ست ! بی مرام است ! ترسو نمک می خورد و نمک دان می شکند و حرمت دست و نمک و نمکدان نگاه نمی دارد ! اگر ندیده بود حرفی نبود ! اگر دست خدا را ندیده بود بعینه ، اگر با تمام وجود لمس نکرده بود خدا را ، اگر نیست شدن همه چیز غیر از خدا را ندیده بود هنگامی که او نیاز داشت به یک منجی که نجاتش بدهد ، در صحنه صحنه ی نمایش زندگی حرفی نبود ! اما ترسو دید ! ترسو در آن هنگامی که داشت هلاک می شد ! آن هنگامی که داشت در توفان حوادث غرق می شد ! آن هنگامی که داشت بی آبرو می شد ! آن هنگامی که به نقطه ی پایان رسیده بود و در همه ی این لحظات دست نیاز به سوی هرکه دراز کرده بود خالی برگشته بود ، در لحظه ی سیاه نا امیدی ها .... نقطه ی روشن یک امید پر فروغ ، خدا ! آبرویش را خرید ، شب نا امیدیش را به سحر امید رساند ، نگذاشت چینی آبرویش ترک بخورد و بشکند ، دستش را گرفت ! با دست خودش ! در پناه خودش ! در آغوش گرم خودش ! و ترسو این را فهمید ! اماا نامرد نالوطی بی مرام ، همینکه نجات پیدا کرد ، همینکه نفسش جا آمد ، تشکر که نه ! پشت کرد و پشت پا زد و رفت .... " و اذا مسّکم الضّرّ فی البحر ضلّ من تدعون الا ایاه فلمّا نجّاکم الی البرّ اعرضتم و کان الانسان کفورا " ( اسراء – 67 )

شب قدر ترسو ها !

ترسو می ترسد ! هم از کفر ! هم از ایمان ! نه جسارت و شجاعت کافر شدن دارد ! نه توان و تاب و طاقت ایمانی شدن ! ترسو به حکم ترسش احتیاط می کند ! خدا را با احتیاط می پرستد ! خدا را در حاشیه می پرستد – حاشیه ای به اندازه ی یک شب قدر بر متن یک سال کتاب زندگی ! – رندانه خدا را می پرستد ! به کارکرد خدا نگاه می کند ! به بهره وری خدا نگاه می کند ! روزهایی که بهره وری خدا بالا بود می رود سمت ایمان ! روزهایی که بهره وری خدا پایین بود یا منفی بود می رود طرف کفر ! این شرط احتیاط و رندی ترسوهاست ... " و من الناس من یعبد الله علی حرف ، فان اصابه خیرٌ اطمأنّ به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه ، خسر الدنیا و الآخرة ، ذلک هواللخسران المبین " ( حج – 11 ) " و از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می پرستند ، هرگاه به خیر و نعمتی رسند به خدا اطمینان خاطر پیدا می کنند و اگر به آفتی برخورند از خدا روی گردان می شوند ... خسر الدنیا و الآخرة ... و این خسران مبین و آشکار است ... "

شب قدر ترسوها !

دعای ترسو ، دعای وارونه است ! ترسو دعا نمی کند که خودش را تغییر دهد ! ترسو دعا می کند که خدا را تغییر دهد !!! نیایش ترسو ، ستایش و حمد نیست ! متلک است ! تکه پرانی ست ! گوشه کنایه است ! ترسو وقتی خدا را به " کریم " صدا می زند دارد متلک می اندازد که پس کرمت کو !؟ وفتی می گوید رزاق ، یعنی هی ! تو که خودت را رزاق می دانی پس رزق فراوانت کو ! وقتی می گوید شافی یعنی شفایت کو !؟ وقتی می خواند مجیب یعنی اجابتت کو !؟ ترسو می خواهد با دعایش خدا را کریم کند ! رزاق کند ! مجیب کند ! شافی کند ! از وضعیت موجود خدا خسته است ! به نظرش خدا آنجور که باید و شاید برای او کار نکرده است ، می خواهد خدا را در منگنه قرار دهد ! اما هیچ گاه به این فکر نمی کند که شاید این دعاهای سرشار از زیبایی برای تغییر خود اوست نه تغییر در خدا ! اوست که باید رابطه اش را با صاحب اسماء الحسنی و دنیایی مخلوق این یگانه ی بی همتاست تغییر دهد ! ترسو می خواهد از زمین به اسمان ببارد نه از آسمان به زمین ....

شب قدر ترسو ها !

دعای ترسو دعای شکایت است ، نه شکر ! در تمام طول زندگیش یکبار نشد بیاید در احیاء شب قدر و شکر کند ! از ته دل ! بگوید دستت درد نکند خدا ! لطف کردی خدا ! ممنون ! تشکر ! همیشه ی دنیا شاکی ست ! همیشه طلب کار است ! نگاه نمی کند این همه لطف را ! این همه نعمت را ! این همه برکت را ! این همه مهربانی را ! این همه محافظت را ! این همه گذشت را ! ترسو شاید هزار بار جوشن کبیر را بخواند اما یکبار هم جوشن صغیر را نمی خواند ، تا یکی یکی ببیند و لمس کند تیر های بلایی را که می توانستند قلب او را نشانه روند و از پایش بیندازند و این خدا بوده که از لطف و مهربانی اش برای او سپری ساخته است که هیچ تیری بر او کارساز نشود ....

شب قدر ترسوها !

ترسو رنج کش و زحمت کش است ! از همه چیز فقط سختی اش نصیب او می شود ، مشقت و گرفتاری اش ! نه اینکه فقط حکایت شب قدرش باشد ها ! نه ! نماز بخواند همین طور است ! فقط زحمت نشست و برخاست و دلّا و راست شدنش به او می رسد ! روزه بگیرد فقط گرسنگی و تشنگی و بی حالی اش نصیبش می شود ! از شب قدر هم فقط زحمت بیدار ماندن به زور و نشستن در شلوغی و دعا خواندن های پی در پی و گریه کردن های به زور ... کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظمأ و کم من قائم لیس له من قیامه الا السّهر و العناء ... حبذا نوم الاکیاس و افطارهم .... ترسو نه اینکه می ترسد از بیدار نماندن و دعا نخواندن و ذکر نگفتن ، فرصتی برای اندیشیدن ندارد ! فرصتی برای کیس شدن ندارد ! می ترسد خب ! می لرزد خب ! جای این حرف ها نیست برای ترسو ....

شب قدر ترسوها !

ترسو ظاهر بین و ظاهر خواه است ! همه چیزش همین حکم را دارد ! روزه اش ! نمازش ! شب قدرش ! قرآن به سر گرفتنش ! ترسو همان قرآنی را به سر می برد که کوفیان به نیزه اش کردند ! ترسو همان قرآنی را به سر می برد که خوارج در مقابلش پایشان لرزید و ترسیدند ! ترسو هم از همان قرآن می ترسد ! ترسو از خدا در این شب ها و روزها مدام می خواهد حاجی شود .... ان تکتبنی من حجاج بیتک الحرام .... اما حجی که می خواهد هم حج ظاهری ست ، گشتن دور یک تکه سنگ ! مثل حمار طاحون ! الاغ آسیاب ها که با چشم بسته می گردد ! یک چیزی شبیه همان خر عیسی گرش به مکه برند ... چونکه آید هنوز خر باشد .... چونکه ترسو معرفت ندارد ، المتعبد بغیر معرفة یدور و لا یبرح و لا یدری ما هو فاعل ...

شب قدر ترسو ها !

حکایت ترسو ، حکایت طنز آمیزی ست ! ترسو شب تولد مقتول خودش را به جشن می نشیند ! همه ی برکات شب قدر ! درک ناشدنی بودنش ! بهتر از هزار ماه بودنش ! سلام بودنش ! شب تقدیر بودنش و .... همه و همه به خاطر قرآن است ! شب قدر شب تولد قرآن برای ماست ، اما ترسو با قرآن چه کرده است ! جز اینکه زیر پایش گذاشته و له اش کرده !؟ جز اینکه مهر سکوت بر لبان قرآن زده ؟! جز اینکه گرد غربت و مهجوری بر لباسش نشانده !؟ تا انجا که پیامبر شکایت ترسوها را به خدا برده : " و قال الرسول یا ربّ ان قومی اتّخذوا هذالقرءان مهجورا " ( فرقان – 30 ) حضور در مراسم شب قدر یعنی عزیز داشتن قرآن ! یعنی تکریم قرآن ! یعنی حرمت گذاشتن به قرآن ! بین خودمان بماند ! جامعه ای که قرآن اینقدر در او عزیز و با حریم باشد وضعیتش این است !؟

.

.

.

 خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ....

بیایید امشب برای یک بار هم که شده ترسمان را کنار بگذاریم ! کمی از حاجت ها و نیاز ها و خواسته هایی که هیچ گاه رهایمان نکرده اند رها شویم ! مثل لحظه هایی که باران می زند جوانی کنیم و سرخوش بپریم زیر باران ! نترسیم ! از خیس شدن ! از باران ! چتر ها را باید بست ... زیر باران باید رفت ! شب قدر شب عاشقی ست ! شب گدایی نیست !

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود هنر بنده پروری داند

شب قدر ، شب عشق است ، شب وصال است

شب وصل است و طی شد نامه ی هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

شب قدر ، شب شادی ست ، شب خوشی و سرمستی ست ، شب مبارک باد است ، انا انزلناه فی لیلة مبارکة ...

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

شب قدر شب باران است ! باران مهربانی خدا ! باران مغفرت ! باران فرشته های الهی ! شب قدر را قدر نامیده اند به معنای تنگی جا ! آنقدر در این شب از آسمان فرشته می بارد که اگر سوزنی رها شود بر زمین نخواهد رسید ! از بس که زمین فرشته زار شده ! نترس ! چتر ها را باید بست .... زیر باران باید رفت ..... همین




+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 1:58 PM |

ماه مبارک رمضان بر تمامي مسلمانان مبارک باد



 



رمضان

مبارك باد آمد ماه روزه مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن ماه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد در اين مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباى روزه دعاها اندرين مه مستجابست فلك‏ها را بدرد آه روزه چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه سحورى كم زن اى نطق و خمش شو ز روزه خود شوند آگاه روزه بيا اى شمس دين و فخر تبريزتو اى سر لشكر اسپاه روزه (1)

پى‏نوشت:

كليات ديوان شمس تبريزى با مقدمه بديع الزمان فروزانفر صفحه 874.

روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم

 


+ نوشته شده توسط بانو در سه شنبه 3 شهریور1388 و ساعت 12:3 PM |

 

 

------------ --------- --------- --

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


گفتی:
فانی قریب

 
    
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …


گفتی:
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

------------ --------- --------- --

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم


    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

------------ --------- --------- --

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …


گفتی:
و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه


    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

------------ --------- --------- --

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


    
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

------------ --------- --------- --

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...


گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

  ------------  --------- --

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا


    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

   

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله


    
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

    

 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

 
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

------------ --------- --------- --

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

     
گفتی:
الیس الله بکاف عبده

 
    
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

------------ --------- --------- --

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

 خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

 

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 7:43 PM |

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 5:10 PM |
اینو تقدیم میکنم به عشقم
نمیدانم چه لغتی پیدا کنم:

صدها فرهنگ را ورق زدم،

هزاران لغت را از نظر گذراندم،

گفتم: شاید بین کلمات همچون جواهر، گوهری تابناک پیدا کنم.

گفتم: شاید بین کلمات، کلماتی گرم چون شراب کهنه و نادر بیابم.

دنبال کلماتی گشتم که برایم تازگی داشته باشند.

صدها کتاب، هزاران ورق اما:

افسوس که آن کلماتی را که می خواستم نیافتم.

ولی یکباره برقی خرمن وجودم را آتش زد و آن کلمات را در قلب خود پیدا کردم.

کلماتی گرم که گوهر وجودم را روشنتر ساختند.

آن کلمات، کلماتی جز این نبودند:

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 5:8 PM |

شهرستان آمل:
آمل يكي از شهرهاي مركزي استان مازندران است كه از شمال به محمود‌آباد از مشرق به بابل، از جنوب به دماوند و تهران و از مغرب به نور محدود مي‌شود. مساحت آن ............ كيلومتر مربع و ارتفاع آن از سطح دريا 76 متر و رودخانه‌هراز از وسط آن مي‌گذرد.
اين شهرستان از دو قسمت كوهستاني و جلگه‌اي تشكيل شده كه كوهستان قسمت جنوب و بخشي جلگه‌اي شمال اين شهرستان را تشكيل مي‌دهد.
جمعيت و سابقه تاريخي:
شهرستان آمل از يك فرمانداري، سه‌بخش و سيزده دهستان تشكيل شده و طبق سرشماري 85 جمعيت شهرستان .................. نفر بوده است.
تاريخچه شهر آمل:
به موجب تحقيقات اخير روشن گرديده كه كاينه (آمارد) يا (آماردان) كه قبل از تاپوريها (تپوريها) به سرزمين تپورستان (طبرستان) مهاجرت كرده، در همين منطقه (آمل) كه مستعدتر و معمورتر از ساير نقاط طبرستان بوده سكونت گزيدند و نام آمل مخفّف همان (آمارد) است كه براثر كثرت استعمال به شكل آمل درآمده است. حمدالله مستوفي بناي شهر آمل را به طهورث پادشاه پيشدادي نسبت مي‌دهد و «ابن‌خرداد به» چنين مي‌نويسد: از زمان پادشاهي فريدون تا زمان بهرام‌گور آمل پايتخت دنياي مسكون بود.
ويژگي‌هاي اقتصادي:
بيشترين درآمد مردم اين شهرستان از طريق كشاورزي بخصوص برنج تأمين مي‌شود. توليد برنج در اين شهرستان بيشاز ‌200.000 تن برآورد شده است كه قسمت عمده آن به نواحي ديگر كشور صادر مي‌شود. غير از برنج منابع ديگر درآمد كشاورزان، كشت گندم، صيخي، پرورش باغ مركبات و سياه بيشه مي‌باشد. از دهة 1350 به بعد كارخانه‌هاي متعددي در اطراف اين شهرستان تأسيس گرديده كه مهمترين آنها عبارتند از: نساجي بابكان، ايران الكتريك (توليد كليد و پريز و لامپ)، پتوي بافي مرينوي، پلاستيك سازي پلي‌گل، پشم ريسي تريكوبافي، آلومينيوم سازي، شركتهاي دوخت پيراهن و شلورا، آبميوه‌گيري، بيسكوئيت‌سازي، آجر ماشيني و شهركهاي صنعتي متعدد.

 

پیدایش آمل :

در مورد پیدایش شهر آمل مطالب فراوانی در کتب و منابع مختلف آمده است که ذکر تمامی آنها در این مختصر نمی گنجد . در مجموع می توان سه نظریه را از مجموع مطالب مربوط به پیدایش آمل جمع بندی و استخراج کرد:
الف ) پیش از مهاجرت آریایی ها به فلات ایران و سکنی گزیدن در آن ، اقوامی در منطقه شمالی رشته کوه البرز و در حاشیه جنوبی دریاچه خزر سکونت داشتند، که به آماردها معروفند.
پیرنیا می نویسد : « وقتی آریایی ها به فلات ایران آمدند ، مردمانی یافتند که زشت و از حیث نژاد و عادت و اخلاق و مذهب پست تر از آنان بودند . آریایی ها مردم بومی از « دیو » یا « تور » نامیدند. علاوه بر این در مازندران آثاری بدست آمده که خیلی قدیمی است ودلالت بر صحت این استنباط می نماید . رفتار آریایی ها با این مردم بومی مانند رفتار غالب با مغلوب بود ، بخصوص که آریانها آنها را از خود پست تر می دانستند ، بنابراین در ابتدا هیچ حقی برای آنها قائل نبودند . »
اردشیر برزگر می نویسد : « هزاران سال ، پیش از آمدن آریاهای ایرانی به فلات ایران چندین گروه مردمان بومی که چهار گروه آن مشهورترند در این فلات جای داشتند که چگونگی دوره های پیشین آن چندان روشن نیست . نام یکی از این چهار گروه مردم بومی فلات ایران مرد بود ، نام گروه مرد در نوشته ها « مارد » یا « آمارد » آمده که به زبان ایران و بومی مرد و آیمرد است و واژه های آمرت زبان کهنسال ارامنه و مردی ، آی مردی ، جوانمرد ، جوانمردی ، گله و گیله مرد که امروزه در سراسر مازندران و گیلان گویا است از نام باستانی این گروه سرچشمه می گیرد . رابینو معتقد است در میان اقوام تاریخی مازندران یکی تیپرها بودند که در کوههای شمالی سمنان اقامت داشتند ، آمردها که شهر آمل ( آمرد همان آمل است چنانکه پرد همان پل می باشد ) به اسم آنها نامیده شد. »
یحیی ذکاء در « کاروند کسروی » آورده است :
آما ، آماردان یا ماردان ، در زمان لشکر کشی اسکندر ماکدونی به ایران ، این تیره در مازندران نشیمن می داشتند و آن هنگام هنوز تپوران به آنجا نیامده بودند ، ولی سپس چنانکه از گفته های استرابون پیداست در آذربایجان و ارمنستان و پارس و دیگر جاها پراکنده شدند .
آمل ، شهر شناخته و کهن مازندران که اکنون نیز هست ، گذشته از آنکه تاریخ بودن ماردان را در مازندران نشان می دهد؛ از راه زبان شناسی هم این واژه جزء دیگر شده آمارد نیست زیرا یکی از قاعده ها زبان شناسی عوض شدن «ر » و « د » به « ل » ، دیگری عوض شدن « ا » به «و » و دیگری افتادن « و» و بازماندن پیش در جای آن می باشد ، چنانکه از روی این قاعده واژه های « پارد » و
« وارد » و « سارد » کهن « پل » و « گل » و « سال » گردیده ، آمار نیز از روی آنها آمل شده ....
اردشیر برزگر می نویسد : « پاره ای از ایران شناسان را گمان این است که این دسته « آمرد » از لاهیجان کنونی تا حوالی بابل امروزه جای داشتند و همین دانشمندان را اندیشه بر این است که شهر آمل پایتخت باستانی آنان ، نخست به نام این گروه « آمرد » بود . رفته رفته آملد و آمل برگردانیده شده است و امروزه نام آمل هم در میان توده مازندران AML است نه AMOL » .
وی مرزهای سکونت این قوم را چنین توضیح می دهد : « مرزهای چهارگونه سرزمین مردها بدینگون بود ، از خاور به مرز ورگانا ، هیرگانا گرگان و قسمتی به پارت خراسان، از شمال به دریاچه دراکسپین ( کاسپین ، کاسو ، کازاک یا قزاق ) و از باخترن تا آن دست لنکران ( قفقاز ) و از جنوب خاوری به کومیسین ( قومس یا دامغان ) و از جنوب رکا ( رک یا ری ) و جنوب باختری به کسپین
( قوزوین ) و سرزمین مدی چسبندگی داشت . »
وی در جای دیگر می نویسد :
« در حدود سه هراز سال پیش از میلاد انبوهی از مردم هند و اروپایی در مسیر مهاجرت خود به سمت هندوکش و دسته ای به سوی فلات ایران سرازیر و چون از خاک ورگانا « گرگان » گذشتند وبه سرزمین مردها رسیدند ، منطقه را سبز و خرم یافته ، رحل اقامت افکندند ؛ آنان میزبانان را دوا، بربر و تور نامیدند . » در این مختصر مجال نقد و بررسی موارد مذکور نیست . عقب مانده بودن تپورها و آماردها نسبت به آریایی های مهاجر و یا القاب دوا، تور و بربر ، هم از نظر زبانشناسی و هم از نظر تاریخی جای تامل و نقد دارد.
پورداود نوشته است : « آمیانوس Ammianus در حدود سال 360 میلادی کتاب خود را نوشت
] وی [ و چند تن دیگر در طی جغرافیا و تاریخ روزگار هخامنشی و اسکندر و سلوکیه و اشکانی و ساسانی از قومی به نام مردوی Mardoi یا آمردی Amardoi یاد می کنند که در سواحل دریای خزر می زیستند و تیره ای از همین مردم در آسیای مرکزی ، نزدیکی مرو رود جیحون ( آمویه ) بسر می بردند .»
او در ادامه می نویسد : « نام شهر آمل یادگاری است از همین قوم که نام خود را به این سرزمین داده اند . »
اردشیر برزگر معتقد است « در دوره اشکانیان ، مردها با اشک پنجم ( فرهاد یکم ) جنگیدند و پس از سه سال مبارزه شکست خوردند و بسیار به قتل رسیدند . وی آنها را به آنسوی خراسان کوچانیده و اینها به یادگار آمل در آنجا شهری ساختند به نام آمل که ابن خردابه در المسالک و مقدسی در احسن التقاسیم و ابن العبری در مختصر الدول وجود شهری به نام آمل را در بخش غربی جیحون تائید کرده اند. »
نصراله هومند در جزوه آشنای مختصری با شهر آمل با این نظر مخالف است و می نویسد : « تز میان همین اقوام مهاجر آریائی ( آزادگان ) شاخه ای دیگر با نام آموهائی برای بدست آوردن سرزمینی بزرگ و آباد از سرزمین اصلی خود مهاجرت نموده و در کناره رود هراز ( هرهز ) آرام یافتند. چنانکه این قوم توانستند در کنار ( ه ) غربی همین رود شهری را بنا کنند و نام قبیله و قوم هود را بر آن شهر بنهند . با گذشت زمان به گونه های : آموری ، آمو ، آمل بدل شد.»
و سرانجام نتیجه می گیرد :« منظور از این همه اشارات و یادآوری ها این بود که « آموئی ها » مردمان اولیه سرزمین آمل و اطراف از سمت غرب به شرق مهاجرت نکردند بلکه از شرق دریای خزر به مازندران ( تبرستان ) مهاجرت نموده ساکن شدند و... واژه هایی مانند آمارد ، آملد ، امرته را نمی توان ریشه لغوی شهر آمل به حساب آورد در صورتی که با اندکی دقت و توجه می توان
( ریشه واژه آمل را به اینگونه بدست آورد : آمل – آمو – آموی- آمویه . » )
پور داود نوشت : « از آنچه گذشت پیداست در پارینه نام مردمی که در آن ساما می زیستند امرد Amarda خوانده می شد و نام آمل در مازندران یادگاریست از آن دوران . »
هرودوت در کتاب تواریخ در توضیح عایدات داریوش از ممالک و اقوام زیر نفوذ ، از اقوام تیبارینها ، ماکروینها ، موزیکانها و مارد ( آمرد ) ها نام برده است .
پیرنیا معتقد است پس از آمدن آریانها به فلات ایران ( قسمت شمالی فلات ) و زندگی در این منطقه و پی بردن به مشکلت و خطرات یک زندگی طبیعی و ضرورت همزیستی ، اختلاط نژادی آنها با بومی ( آماردان ) آغاز شد . چنانچه از ظواهر و مستندات و مدارک موجود برمی آید آماردها اقوامی مبارزه و جنگجو بودند ، از بارزترین شواهد این مدعا نبرد این قوم با سپاه اسکندر مقدونی است . آورده اند پس از ورود اسکندر به قسمت شرقی مازندران فعلی تنها قومی که نماینده ای در جهت تقدیم تحف و پیشکش و پذیرفتن استیلای اسکندر به نزد وی نفرستاد آماردها بودند .
برزگر در این باره می نویسد : « ماردها ( مردها ) به اسکندر سرفرود نیاورده و نمیانده نزدش نفرستادند . اسکندر گفت « خیلی غریب است که یک مشت مردها نمی خواهند مرا فاتح خوانند » سپس ورزیده ترین سپاه خود را به سوی آمل راند و فرهاد ( ساتراپ) را نیز با خود برد »
از بررسی اسناد و مدارک باقیمانده چنین بر می آید که جنگ با اقوام جنگجوی آماردها در جنگلهای ابنوه برای اسکندر و سپاهیانش بسیار مشکل و طاقت فرسا بود ، آشنایی این قوم با شیوه های جنگ و گریز در جنگل و زندگی در آن و خو گرفتن آنان با شرایط خاص زندگی و نیز جنگ در جنگلهای انبوه ، کار فتح را مشکل کرد و پیشروی سپاه فاتح اسکندر در جنگلهای محل سکونت آماردان متوقف گردید.
ربودن اسب محبوب اسکندر بنام « بوسیفال » یا « بوسیفالوس» کارایی این قوم را در جنگ ، آن هم با سپاه ورزیده و مقتدر اسکندر مقدونی ، نشان می دهد ، سرانجام اسکندر در مقابل پس گرفتن اسب محبوب خود در قبال متارکه جنگ و پذیرفتن ضمنی صلح بدون فتح منطقه مجبور به بازگشت شد.
از نمونه های دیگر جنک آوری آماردان ، مبارزه سه ساله این قوم با فرهاد اول « اشک پنجم » است که سرانجام منجر به شکست آماردان و تبعید آنان گردید.
اکرم بهرامی نوشته است : « فرهاد اول پادشاه آماردها را در منطقه آمل شکست داد و آنها را به حوالی خوار ، مشرق ورامین ، کوچانید و تپوریها جای آنها را گرفتند . »
مرحوم مهجوری به نقل از پیرنیا می نویسد :
« جنگ فرهاد با ماردها چندین سال به دراز کشید . از اینجا معلوم می شود جنگ با این مردم سخت بوده ، از طرف دیگر دیده می شود که سلوکیها در این جنگ هیچ دخالتی نمی کنند ، حال آنکه اسما سرزمین ماردها یکی از ایالات تابعه آنهاست . از اینجا چند نکته را می توان استنباط کرد . اولاً دولت سلوکیها در این زمان رو به ضعف نهاده بود و ماردها مردمی نبودند که به آسانی تحت تابعیت بمانند . بنابراین اعتنا به سلوکیها نداشتند ، حتی ظن قوی این است که بعد از اسکندر مستقل شده بودند. »
و درجای دیگر نوشته است :
« درباره خوی و احوال آماردها گواهیهایی از مورخان باختری برای ما مانده است . مثلاً ژوستن Justin آنان را نیرومند و شجاع خوانده است. آریان می گوید که آماردها مردمی بودند بی بضاعت ، ولی در کشیدن بار فقر و قحطی دلیر . »
و باز در ارتباط با دلیری و شجاعت آماردها در کتاب تاریخ مازندران به نقل از یک دایره المعارف از کتابخانه دانش عمومی Library Of General Knowledge چاپ 1882 میلادی آمده است :
« قسطنطین چهارم در 686 میلادی ] سده هفتم [ دوازده هزار از مردی ها را ، که قبیله ای جنگجو و ایرانی نژاد بودند و در بخش های شمالی دریای خزر می زیستند ، برای سد و جلوگیری تاختن های مسلمانان به سرزمین لبنان کوچانید . »
در مرز گوگمل در قلب قشون ، داریوش با تمام خانواده و نجبای ایرانی جای داشت که جنگ آوران هندی، کاری ، آناپاست Anapast و تیراندازان ماردی « آمارد » گرداگردش صف بسته بودند .
شواهد دیگری از قدرت جنگندگی این قوم در نبردهای ترموپیل ، گوگمل و نیز دیگر نبردها با ساردها یا نیروهای بابل در دوره هخامنشیان موجود است .
ب – دومین نظر درباره پیدایش شهر آمل متکی به نوشته های ابن اسفندیار ، کاتب آملی ، در کتاب « تاریخ تبرستان » می باشد. ابن اسفندیار در صفحه 82 کتاب فوق تصریح می کند که در سال 613 هجری قمری مشغول نوشتن این کتاب بوده است . اساس و بنیان کتاب یاد شده بنابر نوشته ابن اسفندیار از کتاب عقد سحر و قلائد در تالیف ابوالحسن بن محمد الیزدادی است . ابن اسفندیار زاده و ساکن آمل بوده و بنابر نوشته اش به خوارزم نیز رفت . روایت وی در ارتباط با پیدایش آمل افسانه گونه است . وی معتقد است آمل ماخوذ از نام آمله دختر اشتاد است که به اتفاق برادرش یزدن به دلیل کشتن شخصی از تبار دلیم به نواحی آمل فعلی آمده ، یزدان آباد ( که معروف و معمور است ) و روستای استادرستاق (که آنهم در دوره ابن اسفندیار ظاهرا آباد بود ) را بنا نهادند . وی در تاریخ تبرستان می نویسد : « بنای آمل به فرمان آمله دختر یکی از روستای دیلمی و همسر فیروز ، شاه بلخ ، ساخته شد . »
ج – نظر سوم در باب پیدایش آمل ، که بر دلایل و مدارک متقن و مستدل استوار نبوده و یا نگارنده با آن برخوردی ننموده است . بنیاد شهر آمل را به طهمورث ، جمشید ، کیومرث و ..... از پادشاهان پیشدادی نسبت می دهد.
ملگونف سیاح روس در سال 1280 هجری قمروی بدون ذکر ماخذ نظر می دهد: « در بنای آن اختلاف است به ضحاک ( و کیومرث و جمشید و هوشنگ ) و فریدون و طهمورث نسبت دهند. »
دولتشاه سمرقندی در « تذکره الشعرا » آورده است:
« اما شهر آمل از بلاد قدیم است و بنای آن گویند جمشید کرده و بعضی گویند که افریدون ساخته ، حالا چهار فرسنگ علامت شهر است که محسوس می شود و هر جا که زمین را بکاوند خشت پخته و سنگ ریخته ظاهر شود و چهار گنبد است در آن شهر که مقبره افریدون و اولاد او گویند آنجاست . فی کل حال از روزگار افریدون تا زمان بهران گور تختگاه ربع مسکون آمل بود . »
قاضی احمد قزوینی در « تاریخ جهان آرا » را نوشته است :
« طهمورث بن هوشنگ لقبش نجیب و بعضی دنباوند یعنی تمام سلاح گفته اند اما مشهور به دیوبند است . آمل مازندران و اصفهان و بابل از آثار او اشتهار دارد . »
حمد الله مستوفی در « نزهه القلوب » آورده است :
« آمل از اقالیم چهارم باشد طولش از جزیره خالدات فزک 107 و عرض از خط استوالول 66 طهمورث ساخت اثری بزرگست .. » 

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 10:19 AM |
سلام.امروز تولدمن هست....همه میگن ایشالله ۲۰۰ساله بشی اما من میگم ۲روز عمر با برکت ومفید بهتر از سالها زندگی کسالت باره.امسال هم بهترین هدیه را از رضا گرفتم!!!...گرچه...من قدر دان الطافش هستم....۲۲سالم شد وباز میگم خدایا بخاطر تمام داشته ها ونداشته هایم تو را سپاسگذارم...من برای فرداهایم مشتاقم.وامروز خوشحالم که همه چی داره درشت میشه...
+ نوشته شده توسط بانو در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 و ساعت 12:25 PM |

madar-obama.jpg
پایگاه خبری اسلام آنلاین نوشت: "ساره اوباما" مادر بزرگ "باراک اوباما" رئیس جمهور آمریکا، امسال به همراه پسرش با هزینه یک تاجر اماراتی به حج می رود.
اوباما در كنار مادربزرگش ساره اوباما

به گزارش تماشاگران اسلام آنلاین به نقل از شبکه سی ان. ان افزود: این تاجر اماراتی که به منزل مادر بزرگ پدری اوباما در منطقه "کوقیلو" کشور کنیا رفته بود، به وی پیشنهاد داد تا به همراه پسرش (عموی اوباما) برای ادای مناسک حج به مکه برود.


قرار است، ساره اوباما و پسرش امسال در موسم حج راهی مکه شوند.

مادربزرگ اوباما همچنین با تکذیب شایعات مربوط به تغییر دین خود به مسیحیت تاکید نمود که مسلمان است و تا آخر عمر مسلمان باقی خواهد ماند.

روزنامه آمریکایی "دیلی نیشین" پیش از این اعلام کرده بود که بنا بود، غسل تعمید ساره اوباما طی مراسمی در کنیا برگزار شود و به همین منظور چند کشیش با وی ملاقات کرده اند تا وی را به تغییر مذهبش قانع کنند اما موفق نشده اند.

به نوشته اسلام انلاین، در کشور کنیا مسلمانان، مسیحیان و اقلیت هندو در کنار یکدیگر بدون تنش زندگی می کنند.


+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 و ساعت 12:50 PM |
بر سنگ قبرمن بنویسید خسته بود

 اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود

چشمان او دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

 عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر

 پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

 

+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 1:2 PM |
نگاه من پر از تمنای حضور تو

چه خوش طلوعی که

ببینم

دوباره آغوش گشوده ای..

به عشق نگاه منتظر بی گناه من

سر از نماز شمس و فلک  گشوده ای

دوباره خواندم و دیدم ترنم جواب تو را

که کافر ابر شدی و

 بنده ی دل شده ای

بیا و تعهدی ده 

و برای همیشه ببار

که عاشقی و کریم عاشقان خود شده ای...

+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:55 PM |
+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:50 PM |
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

پیشاپیش عیدتون مبارک

به امید سالی سراسر سعادت و سلامت برای همه

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت 5:41 PM |
نگاه کن چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند

رخساره ای که طوفان اش مسخ نیارست کرد...

نگاه کن!چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد...آنکه مرگش!!!

میلاد پر هیاهوی هزار ـ شهزاده ـ بود!

نگاه کن!...

(ا.شاملو)

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 12:37 PM |
شیخ عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء می گوید:

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬

آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو

می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»

شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و

از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات

نکند؟».

آواز آمد:« نه از تو  نه از من ».

=======================================

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

ترا  درین  سخن  انکار  کا ر ما  نرسد

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 9:35 AM |
شیخ عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء می گوید:

   نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬

   آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو

   می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»

   شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و

   از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات

    نکند؟».

                  آواز آمد:« نه از تو  نه از من ».

=======================================

             به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

             ترا  درین  سخن  انکار  کا ر ما  نرسد

=======================================

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 9:26 AM |

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشینم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!

+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 9:24 AM |
این وبلاگ همسن عشق اول وآخر منه.

با تولدش عشق اهورایی من متولد شد

ایکاش همیشه زنده باشی

دوست دارم ای همیشه دوستدار

نریسیتابیاریها!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت 10:0 AM |
 

 

 

مثل اينكه كوته فكر هستيد ، همينطور خيلي خودمختار و خود راي و هميشه مردم را مجبور به برآورده كردن

 نيازهاي خودتان ميكنيد . احتمالا بي پروا و بي هدف هم هستيد.

 

خيلي ايراد گير هستيد و هميشه ميناليد و شكايت مي كنيد. شايد اسم دوم شما (عصباني ) باشد . به آساني

عصباني مي شويد و به خاطر مسائل كوچك بيش از حد هيجان زده مي شويد. زندگي معامله آنچنان بزرگي

نيست ، ياد بگيريد كه راحت باشيد.

هركس كه به اين شكل مي خوابد دل مشغولي دارد و در پذيرفتن تغييرات دچار مشكل مي شود . تنهايي برتري

شماست . هنوز چگونگي آزاديتان در آستانه تحمل شماست.

درجمع مثل يك فرد واقعي به نظر مي آييد ولي خيلي تودار خجالتي و ضعيف هستيد. سعي مي كنيد كه راز دار

باشيد ، اگر با مشكلي مواجه شويد ترجيح مي دهيد پيش خودتان نگه داريد تا به كسي بگوييد . تعجبي نيست

كه در خواب هم اخم مي كنيد.

احساس تنهايي و افسردگي مي كنيد چون فكر و ذكرتان معطوف ناكامي ها و شكست هاي گذشته است. دو

دل و مردد هستيد و اين گمان را در بقيه ايجاد ميكنيد كه عشق در زندگي شما گم شده است .

خودخواه و كينه توز واژه هاييست كه شما را توصيف ميكند. اطرافيانتان مراقب هستند كه پاي شما را لگد نكنند،

چرا كه شما به راحتي عصباني ميشويد.

چه روح آزادي خواهي ! اين حالت هويت واقعي شما را نشان مي دهد. دلداري، عشق، زيبايي و پرستش.

همينطور خيلي ولخرج هستيد اما خوشبختانه به همان نسبت هم پول بدست مي آوريد. عادت بد شما اين است

كه كمي كنجكاو هستيد و به نظر مي رسد كه از شايعه پراكني لذت ميبريد.

شما انسان مطمئني هستيد. درهر كاري كه به عهده بگيريد به دليل كوشش بي امان خودتان موفق خواهيد

شد. ميگويند كساني كه به پهلوي راست ميخوابند و بازوي راستشان زير سرشان است ، آينده خوب و قدرت در

انتظارشان است .

+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت 3:43 PM |
ال خرگوش  >>  متولدين ارديبهشت= برج ثور سال خرگوش
طالع مشترک :
اهل فکر و منطق است. در کار بسيار زيرک و باهوش است. يک عاشق بي قرار و صميمي و حامي معشوق خود مي باشد. موسيقي شديداً بر روح او تاثير مي گذارد و احساسات عاشقانه اش را بر مي انگيزد. او تقريباً هرگز چيزي اعتراض نمي کند.
طالع مرد :
مرد متولد ارديبهشت ماه مثل يک دلو(بهمن) شديداً رويايي نيست، او هرگز قاپ شما را نمي دزدد و هرگز مثل متولد برج حمل به شما وعده زندگي در قصر شاه پريان و خوابيدن بر روي بستري از گل هاي سرخ را نمي دهد. اما برعکس اين امکان خيلي وجود دارد که نامزدش را که به ديدنش آمده است به سر ميز کارش ببرد و نقشه منزلي را که در نظر دارد بسازد تا پس از ازدواج در آن ساکن بشود به وي نشان بدهد و توضيح بدهد که براي اين کار چقدر پول دارد و از چه امکانات عملي مي تواند استفاده کند. او احتمالاً قبل از آنکه به فکر نامزدي بيافتد مقداري از اسباب و اثاثيه خانه را تهيه کرده و پيش قسط خريد يک آپارتمان را هم داده است. او هميشه کارش از روي حساب است. وقتي شما را از خانواده والدينتان بر مي دارد و به منزل خود مي برد، بدون اينکه گفته باشد شما را به يک قصر افسانه اي مي برد، مي توانيد حتم داشته باشيد که فکر پرداخت يک يک قسط آن را کرده است.
طالع زن :
فارغ التحصيل شدن از دانشکده هاي متعدد اصلاً جز برنامه زندگي اش نمي باشد. داشتن يک ليسانس را براي آنکه از قدر و منزلت ليسانسه بودن برخوردار باشد کافي مي داند. وقوف به علت هر چيز و درک انگيزه همه رويدادي برايش خيلي مهم محسوب مي گردد، با وجود اين کسي نيست که ساعت ها وقتش را صرف مطالعه عقايد فلاسفه بکند و يا اينکه بگردد ببيند اختلاف ايدئولوژيست هاي بزرگ چيست. او يکي از طرفداران جدي فکر هاي عملي است بدون اينکه بخواهد در لابه لاي تار و پود هاي يک فکر يا ايده دست و بالش بند بشود پاهاي او محکم روي زمين قرار گرفته و او يک موجود عاقل و داناي خاکي است، کمتر اتفاق مي افتد که زن متولد اين ماه آدم نا آرامي باشد، او پيوسته کوشش دارد تا جريان زندگي اش عادي و طبيعي به سير خود ادامه بدهد.
 
 
+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت 3:26 PM |
زندگی زیباست
+ نوشته شده توسط بانو در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 3:51 PM |
+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 20 مهر1387 و ساعت 10:17 AM |
تولدت مبارک رخساره ی سال۸۴!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همینو میخواستی دیگه!

+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 11:47 AM |
هیچی عوض نشده

نه من نه تو

میگذرم.....ساده و آرام ولی...

خدا....نمیدونم میگذره یا نه؟

+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 3:35 PM |
از اون روزا که قلبا نزدیکتر از امروز بود

آواز همشهریا صمیمی و دلسوز بود

از اون روزاکه رستم هنوز برام رستم بود

دستای اون گمشده اندازه ی دستم بود

از اون روزا که شبهاش می شد ستاره سپرد

اسم گلای باغ رو می شد به خاطر سپرد

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

دنبال اون کسی که اون روزا گم کردم

تموم لحظه ها رو به انتظار سپردم

فقط واسه یه لحظه است که تا امروز نمردم

برای اون لحظه که تموم بشه جستجو

گم کردمو ببینم تو آیینه روبرو

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

دنبال اون کسی که اون روزا گم کردم

+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 3:30 PM |
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو بر خیزند بنشانند

+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 12:5 PM |
سلا................................م

خدایا شکرت

کمکم کرد وقتی که کمترین لیاقتی نداشتم

+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 5:51 PM |


Powered By
BLOGFA.COM