|
رضای عزیزم !هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم
+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت
1:14 PM |
یا حافظ: گوی توفیق کرامت در میان افکندهاند کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد زهرهسازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگی مرغی برنخواست ... + نوشته شده توسط بانو در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت
10:45 AM |
این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........ بمان با من بمان...! میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام! وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو! در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...! + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت
12:20 PM |
من متولد ۳۱ اردیبهشت۶۶ هستم اما تاریخ قمری ولادتم ۲۲ رمضان هست یعنی شب ۲۳ام.راستش اغراق نکرده باشم همینطورم هست یعنی هر سال شب ۲۳ام بدجوری دوباره به خودم میام واین یعنی تولدی دیگرخیلی خوشحالم که خداوند توی این شب عزیز منو به دنیا فرستاده شاید نتونم چیزی رو عوض کنم اما امیدوارم بتونم از خودم شروع کنم من دبیر ریاضی ام اما امیدوارم با آموختن ریاضی به انسانها اونا رو با جذابیتهای جدیدی از خداوند آشنا کنم...ریاضیات بزرگترین وزیباترین عرصه تجلی خداوند است
+ نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت
2:13 PM |
شب قدر ترسوها خواب را بر چشمانمان حرام کرده ایم ! زحمت بیداری در نیمه ی شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده ایم ! شلوغی جمعیت ! ساعت ها نشستن روی پاها و درد مفاصل ! خواندن دعاها و کتاب هایی که سال تا ماه حوصله مان نمی کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحه ی اخر می گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می شود پس !؟ اما با همه ی این اوصاف آمده ایم ! نه خودمان که حتی که کودکانمان را هم از بستر جدا کرده ایم ، به زور بیدارشان نگاه داشته ایم و به بهانه های شیرین و ترانه های رنگین به مسجدشان کشانده ایم ! چه اتفاقی افتاده آخر !؟ عارف شده ایم !؟ عاشق شده ایم !؟ عابد شده ایم !؟ زاهد شده ایم !؟ هان ! چه شده که این همه سختی را بر جان خریده ایم !؟ هان ! راستش را بخواهید خواب شیرین شبانه را رها کرده ایم چون خوابمان نمی برد ! خوابمان نمی برد چون می ترسیم ! آری ! می ترسیم ! ترس ! ترس ! می ترسیم ! می ترسیم که بخوابیم و ما را خواب ببرد و دنیا را آب ! می ترسیم که بخوابیم و فردا صبح که بیدار می شویم بشنویم که " هر کی خوابه قسطش آبه ! " و ما بی نصیب مانده باشیم ! می ترسیم که امشب که شب قدر و تقدیر است ، برای ما کم بنویسند ! برای ما بد بنویسند ! سهم ما را کم بدهند ! صدای ما را نشنوند ! نیاز های ما را نبینند ! می ترسیم که ما را فراموش کنند ! می ترسیم که خوب های نعمت ها را به شب بیدارهای مسجدی بدهند و ته مانده هایش را برای ما بگذارند ! حتی می ترسیم که لج کنند از خواب راحت ما و نیامدنمان و زبانم لال برایمان گرفتاری و مشکلات و بیماری و مصیبت بنویسند در این شب تقدیر امور ..... آری ! می ترسیم ! و اینگونه شب قدر ما می شود شب قدر ترسوها ! همین .... ترسوها اگر چه شاخ و دم ندارند ! و این شکلی نیست که موهای سیخ شده بر تنشان از ترس تابلو باشد ! اما آنقدر ها هم بی نام و نشان نیستند ! ترسوها را می شود شناخت ! می شود دید ! می شود لمس کرد ! و می شود شب قدر ترسوها را درک کرد ..... شب قدر ترسوها ! ترسو برای خودش خیلی نقش قائل است ! ترسو برای خودش مدام نوشابه باز می کند و واقعا برای دعا و عبادت ناچیزش ارزش قائل است ! ترسو فکر می کند دعای اوست که باران نعمت را بر زمین نازل می کند و اگر خدای ناکرده شبی دست به دعا بر ندارد و دعایی نکند زمین از تشنگی می میرد ! ترسو گمانش این است که اگر دعای او نباشد سیل بلاها و مصیبت هاست که خانمان ها را ویران می کند و زندگی ها را خاکستر می کند ! ترسو می ترسد که دعا نکند ! که دعا نکند که ندهد – نعمت ها یش را – و می ترسد که دعا نکند که بدهد – بلاهایش را – ترسو می ترسد . خیلی .... ترسو اما فراموش کرده است که خدایش را همین یکی دو ماه پیش ، در دعا های روزانه ی ماه رجب ، اینگونه می خوانده است : یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه تحننا منه و رحمة .... خدایش را اینگونه می ستوده که به آنهایی که حتی دست نیاز به سوی او دراز نکرده اند و از او هیچ نخواسته اند ! بلکه به آنها که حتی وجودش را نادیده گرفته اند میان این همه شناخته او را به غربت ناشناخته ها سپرده اند عطای فراوان دارد و نعمت های بی پایان ! بی خواستن و بی شناختن حتی ! و حتی تر ! به آنها که تیغ بر رخسارش کشیده اند و نمک از دست نمکینش گرفته اند و نمکدان شکسته اند ! ترسو فراموش کرده است که هر شب جمعه خدایش را به این کریمی می خوانده است که : عادتک الاحسان الی المسیئین ، عادت توست که نه فقط به نیکانت که گناهکاران و بدخواهانت را حتی در آغوش احسان و مهربانیت سخت بفشاری و بهره ماندشان سازی ! ترسو همانقدر که خیلی خودش را تحویل می گیرد خیلی هم فراموشکار است .... شب قدر ترسوها ! ترسو فراموشکار است ! خیلی زود همه چیز را از یاد می برد ! شتر دیدی ! ندیدی ! حالا نه اینکه چیز های پیش پا افتاده را فراموش کند ! نه اینکه یک قرار گم در بین هفته های پیچ در پیچ را فراموش کند ! نه ! ترسو خدا را فراموش می کند ! لا تکونوا کالذین نسو الله فاساهم انفسهم ! ترسوا خدا را فراموش می کند ! نه اینکه اصلا یادش نباشد ها ! نه ! کافی ست نیازی در زندگیش باشد تا خدا خدایش گوش عرشیان را کر کند ! کافی ست حاجتی داشته باشد تا عرش را به فرش بدوزد ، کافی ست گرفتاری داشته باشد تا صدای ضجه هایش آسمان را بلرزاند و از زاهد ترین زاهدها و عابد ترین عابدها زاهد تر و عابد تر و شب زنده دار تر شود ! در رنج ها و بد بختی ها و گرفتاری ها و نیازها و مصیبت ها ست که به یاد خدا می افتد ! اما هنگامی که خدا نیازش را پاسخ اجابت بدهد یاد من تو را فراموش ! من کی ام ! تو کی هستی ! خواب دیدی خیر باشه ! ترسو این شکلی ست : و اذا مسّ الانسان ضرّ دعا ربّه منیبا الیه ثمّ اذا خوّله نعمة منه نسی ما کان یدعو الیه من قبل .... ( زمر – 8 ) " و بیچاره انسان را هرگاه فقر و مصیبت و رنجی پیش آید در آن حال به دعا و توبه و انابه به درگاه خدا رود و چون نعمت و ثروت به او عطا کند خدایی را که پیش از آن می خواند به کلی فراموش سازد ... " ترسو فراموشکار است ! شب قدر ترسوها ! ترسو بی ظرفیت است ! دیدی فقط وقتی که گرفتار بود به یاد خدا می افتاد ! ظرفیت خوشی ندارد ! ظرفیت نعمت ندارد ! ظرفیت ثروت و قدرت و مکنت ندارد ! یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود .... گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود .... ترسو همان گدایی ست که با اندک نعمتی از خدا بی خبر می شود ! همیشه باید زور بالای سرش باشد ! همیشه باید تو سری خور بار بیاید ! نه اینکه خدا بخیل است یا زبانم لال عقده ای ست ! ترسو بی ظرفیت است ! چه کارش می شود کرد ! تازه به دوران رسیده ها را دیده ای !؟ نعمتش بدهند ، حاجتش را بدهند همانجوری می شود ، خودش را گم می کند ، به خاطر همین بی ظرفیتی اش باید همیشه گرفتار بماند و الا می شود طاغوت ! طغیان می کند ! سرکشی می کند ! ظلم و ستم و چپاول و غارت می کند ، همان موش آب کشیده می شود شیر درنده و گرگ باران دیده ... مثل خیلی از ارباب قدرت ! تا پایین بودند و دستشان به دهانشان نمی رسید آدم بودند ! خوب بودند ! آزارشان به کسی نمی رسید ، اما با رسیدن به قدرت و ثروت و مکنت چه بلاهایی که بر سر بشریت نیاوردند ، ترسو هم همینگونه است ، خدا به خیر کند آنروزی که ترسو حاجتش را بگیرد و به آنچه می خواهد برسد ، " و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض .... " ( شوری – 27 ) اگر رزق وسیع باشد نتیجه اش می شود بغی و طغیان و سرکشی .... ترسو بی ظرفیت است .... شب قدر ترسوها ! ترسو رفیق نیمه راه است ! نامرد است ! نا لوطی ست ! بی مرام است ! ترسو نمک می خورد و نمک دان می شکند و حرمت دست و نمک و نمکدان نگاه نمی دارد ! اگر ندیده بود حرفی نبود ! اگر دست خدا را ندیده بود بعینه ، اگر با تمام وجود لمس نکرده بود خدا را ، اگر نیست شدن همه چیز غیر از خدا را ندیده بود هنگامی که او نیاز داشت به یک منجی که نجاتش بدهد ، در صحنه صحنه ی نمایش زندگی حرفی نبود ! اما ترسو دید ! ترسو در آن هنگامی که داشت هلاک می شد ! آن هنگامی که داشت در توفان حوادث غرق می شد ! آن هنگامی که داشت بی آبرو می شد ! آن هنگامی که به نقطه ی پایان رسیده بود و در همه ی این لحظات دست نیاز به سوی هرکه دراز کرده بود خالی برگشته بود ، در لحظه ی سیاه نا امیدی ها .... نقطه ی روشن یک امید پر فروغ ، خدا ! آبرویش را خرید ، شب نا امیدیش را به سحر امید رساند ، نگذاشت چینی آبرویش ترک بخورد و بشکند ، دستش را گرفت ! با دست خودش ! در پناه خودش ! در آغوش گرم خودش ! و ترسو این را فهمید ! اماا نامرد نالوطی بی مرام ، همینکه نجات پیدا کرد ، همینکه نفسش جا آمد ، تشکر که نه ! پشت کرد و پشت پا زد و رفت .... " و اذا مسّکم الضّرّ فی البحر ضلّ من تدعون الا ایاه فلمّا نجّاکم الی البرّ اعرضتم و کان الانسان کفورا " ( اسراء – 67 ) شب قدر ترسو ها ! ترسو می ترسد ! هم از کفر ! هم از ایمان ! نه جسارت و شجاعت کافر شدن دارد ! نه توان و تاب و طاقت ایمانی شدن ! ترسو به حکم ترسش احتیاط می کند ! خدا را با احتیاط می پرستد ! خدا را در حاشیه می پرستد – حاشیه ای به اندازه ی یک شب قدر بر متن یک سال کتاب زندگی ! – رندانه خدا را می پرستد ! به کارکرد خدا نگاه می کند ! به بهره وری خدا نگاه می کند ! روزهایی که بهره وری خدا بالا بود می رود سمت ایمان ! روزهایی که بهره وری خدا پایین بود یا منفی بود می رود طرف کفر ! این شرط احتیاط و رندی ترسوهاست ... " و من الناس من یعبد الله علی حرف ، فان اصابه خیرٌ اطمأنّ به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه ، خسر الدنیا و الآخرة ، ذلک هواللخسران المبین " ( حج – 11 ) " و از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می پرستند ، هرگاه به خیر و نعمتی رسند به خدا اطمینان خاطر پیدا می کنند و اگر به آفتی برخورند از خدا روی گردان می شوند ... خسر الدنیا و الآخرة ... و این خسران مبین و آشکار است ... " شب قدر ترسوها ! دعای ترسو ، دعای وارونه است ! ترسو دعا نمی کند که خودش را تغییر دهد ! ترسو دعا می کند که خدا را تغییر دهد !!! نیایش ترسو ، ستایش و حمد نیست ! متلک است ! تکه پرانی ست ! گوشه کنایه است ! ترسو وقتی خدا را به " کریم " صدا می زند دارد متلک می اندازد که پس کرمت کو !؟ وفتی می گوید رزاق ، یعنی هی ! تو که خودت را رزاق می دانی پس رزق فراوانت کو ! وقتی می گوید شافی یعنی شفایت کو !؟ وقتی می خواند مجیب یعنی اجابتت کو !؟ ترسو می خواهد با دعایش خدا را کریم کند ! رزاق کند ! مجیب کند ! شافی کند ! از وضعیت موجود خدا خسته است ! به نظرش خدا آنجور که باید و شاید برای او کار نکرده است ، می خواهد خدا را در منگنه قرار دهد ! اما هیچ گاه به این فکر نمی کند که شاید این دعاهای سرشار از زیبایی برای تغییر خود اوست نه تغییر در خدا ! اوست که باید رابطه اش را با صاحب اسماء الحسنی و دنیایی مخلوق این یگانه ی بی همتاست تغییر دهد ! ترسو می خواهد از زمین به اسمان ببارد نه از آسمان به زمین .... شب قدر ترسو ها ! دعای ترسو دعای شکایت است ، نه شکر ! در تمام طول زندگیش یکبار نشد بیاید در احیاء شب قدر و شکر کند ! از ته دل ! بگوید دستت درد نکند خدا ! لطف کردی خدا ! ممنون ! تشکر ! همیشه ی دنیا شاکی ست ! همیشه طلب کار است ! نگاه نمی کند این همه لطف را ! این همه نعمت را ! این همه برکت را ! این همه مهربانی را ! این همه محافظت را ! این همه گذشت را ! ترسو شاید هزار بار جوشن کبیر را بخواند اما یکبار هم جوشن صغیر را نمی خواند ، تا یکی یکی ببیند و لمس کند تیر های بلایی را که می توانستند قلب او را نشانه روند و از پایش بیندازند و این خدا بوده که از لطف و مهربانی اش برای او سپری ساخته است که هیچ تیری بر او کارساز نشود .... شب قدر ترسوها ! ترسو رنج کش و زحمت کش است ! از همه چیز فقط سختی اش نصیب او می شود ، مشقت و گرفتاری اش ! نه اینکه فقط حکایت شب قدرش باشد ها ! نه ! نماز بخواند همین طور است ! فقط زحمت نشست و برخاست و دلّا و راست شدنش به او می رسد ! روزه بگیرد فقط گرسنگی و تشنگی و بی حالی اش نصیبش می شود ! از شب قدر هم فقط زحمت بیدار ماندن به زور و نشستن در شلوغی و دعا خواندن های پی در پی و گریه کردن های به زور ... کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظمأ و کم من قائم لیس له من قیامه الا السّهر و العناء ... حبذا نوم الاکیاس و افطارهم .... ترسو نه اینکه می ترسد از بیدار نماندن و دعا نخواندن و ذکر نگفتن ، فرصتی برای اندیشیدن ندارد ! فرصتی برای کیس شدن ندارد ! می ترسد خب ! می لرزد خب ! جای این حرف ها نیست برای ترسو .... شب قدر ترسوها ! ترسو ظاهر بین و ظاهر خواه است ! همه چیزش همین حکم را دارد ! روزه اش ! نمازش ! شب قدرش ! قرآن به سر گرفتنش ! ترسو همان قرآنی را به سر می برد که کوفیان به نیزه اش کردند ! ترسو همان قرآنی را به سر می برد که خوارج در مقابلش پایشان لرزید و ترسیدند ! ترسو هم از همان قرآن می ترسد ! ترسو از خدا در این شب ها و روزها مدام می خواهد حاجی شود .... ان تکتبنی من حجاج بیتک الحرام .... اما حجی که می خواهد هم حج ظاهری ست ، گشتن دور یک تکه سنگ ! مثل حمار طاحون ! الاغ آسیاب ها که با چشم بسته می گردد ! یک چیزی شبیه همان خر عیسی گرش به مکه برند ... چونکه آید هنوز خر باشد .... چونکه ترسو معرفت ندارد ، المتعبد بغیر معرفة یدور و لا یبرح و لا یدری ما هو فاعل ... شب قدر ترسو ها ! حکایت ترسو ، حکایت طنز آمیزی ست ! ترسو شب تولد مقتول خودش را به جشن می نشیند ! همه ی برکات شب قدر ! درک ناشدنی بودنش ! بهتر از هزار ماه بودنش ! سلام بودنش ! شب تقدیر بودنش و .... همه و همه به خاطر قرآن است ! شب قدر شب تولد قرآن برای ماست ، اما ترسو با قرآن چه کرده است ! جز اینکه زیر پایش گذاشته و له اش کرده !؟ جز اینکه مهر سکوت بر لبان قرآن زده ؟! جز اینکه گرد غربت و مهجوری بر لباسش نشانده !؟ تا انجا که پیامبر شکایت ترسوها را به خدا برده : " و قال الرسول یا ربّ ان قومی اتّخذوا هذالقرءان مهجورا " ( فرقان – 30 ) حضور در مراسم شب قدر یعنی عزیز داشتن قرآن ! یعنی تکریم قرآن ! یعنی حرمت گذاشتن به قرآن ! بین خودمان بماند ! جامعه ای که قرآن اینقدر در او عزیز و با حریم باشد وضعیتش این است !؟ . . . خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بیایید امشب برای یک بار هم که شده ترسمان را کنار بگذاریم ! کمی از حاجت ها و نیاز ها و خواسته هایی که هیچ گاه رهایمان نکرده اند رها شویم ! مثل لحظه هایی که باران می زند جوانی کنیم و سرخوش بپریم زیر باران ! نترسیم ! از خیس شدن ! از باران ! چتر ها را باید بست ... زیر باران باید رفت ! شب قدر شب عاشقی ست ! شب گدایی نیست ! تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن شب قدر ، شب عشق است ، شب وصال است شب وصل است و طی شد نامه ی هجر شب قدر ، شب شادی ست ، شب خوشی و سرمستی ست ، شب مبارک باد است ، انا انزلناه فی لیلة مبارکة ... چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت
1:58 PM |
ماه مبارک رمضان بر تمامي مسلمانان مبارک باد
مبارك باد آمد ماه روزه مبارك باد آمد ماه روزه رهتخوش باد اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن ماه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد در اين مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباى روزه دعاها اندرين مه مستجابست فلكها را بدرد آه روزه چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه سحورى كم زن اى نطق و خمش شو ز روزه خود شوند آگاه روزه بيا اى شمس دين و فخر تبريزتو اى سر لشكر اسپاه روزه (1) پىنوشت: كليات ديوان شمس تبريزى با مقدمه بديع الزمان فروزانفر صفحه 874. روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم
+ نوشته شده توسط بانو در سه شنبه 3 شهریور1388 و ساعت
12:3 PM |
------------ --------- --------- -- گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم …
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم …
------------ --------- --------- --
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
------------ --------- --------- --
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
------------ --------- --------- --
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟
------------ --------- --------- --
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
------------ --------- --
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم
------------ --------- --------- --
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
------------ --------- --------- --
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::
+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت
7:43 PM |
بیا ای بی وفای من و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم ، قهرمانهارا به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی «خداحافظ» برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟» + نوشته شده توسط بانو در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت
5:10 PM |
اینو تقدیم میکنم به عشقم
نمیدانم چه لغتی پیدا کنم:
+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت
5:8 PM |
شهرستان آمل:
پیدایش آمل : در مورد پیدایش شهر آمل مطالب فراوانی در کتب و منابع مختلف آمده است که ذکر تمامی آنها در این مختصر نمی گنجد . در مجموع می توان سه نظریه را از مجموع مطالب مربوط به پیدایش آمل جمع بندی و استخراج کرد: + نوشته شده توسط بانو در شنبه 20 تیر1388 و ساعت
10:19 AM |
+ نوشته شده توسط بانو در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 و ساعت
12:25 PM |
به گزارش تماشاگران اسلام آنلاین به نقل از شبکه سی ان. ان افزود: این تاجر اماراتی که به منزل مادر بزرگ پدری اوباما در منطقه "کوقیلو" کشور کنیا رفته بود، به وی پیشنهاد داد تا به همراه پسرش (عموی اوباما) برای ادای مناسک حج به مکه برود.
مادربزرگ اوباما همچنین با تکذیب شایعات مربوط به تغییر دین خود به مسیحیت تاکید نمود که مسلمان است و تا آخر عمر مسلمان باقی خواهد ماند. روزنامه آمریکایی "دیلی نیشین" پیش از این اعلام کرده بود که بنا بود، غسل تعمید ساره اوباما طی مراسمی در کنیا برگزار شود و به همین منظور چند کشیش با وی ملاقات کرده اند تا وی را به تغییر مذهبش قانع کنند اما موفق نشده اند. به نوشته اسلام انلاین، در کشور کنیا مسلمانان، مسیحیان و اقلیت هندو در کنار یکدیگر بدون تنش زندگی می کنند. + نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 و ساعت
12:50 PM |
بر سنگ قبرمن بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت
1:2 PM |
نگاه من پر از تمنای حضور تو
چه خوش طلوعی که ببینم دوباره آغوش گشوده ای.. به عشق نگاه منتظر بی گناه من سر از نماز شمس و فلک گشوده ای دوباره خواندم و دیدم ترنم جواب تو را که کافر ابر شدی و بنده ی دل شده ای بیا و تعهدی ده و برای همیشه ببار که عاشقی و کریم عاشقان خود شده ای... + نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت
12:55 PM |
+ نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت
12:50 PM |
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش پیشاپیش عیدتون مبارک به امید سالی سراسر سعادت و سلامت برای همه + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت
5:41 PM |
نگاه کن چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند
رخساره ای که طوفان اش مسخ نیارست کرد... نگاه کن!چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد...آنکه مرگش!!! میلاد پر هیاهوی هزار ـ شهزاده ـ بود! نگاه کن!... (ا.شاملو) + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت
12:37 PM |
شیخ عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء می گوید:
نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬ آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟». آواز آمد:« نه از تو نه از من ». ======================================= به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا درین سخن انکار کا ر ما نرسد این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........ بمان با من بمان...! میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام! وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو! در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...! + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت
9:35 AM |
شیخ عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء می گوید:
نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬ آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟». آواز آمد:« نه از تو نه از من ». ======================================= به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا درین سخن انکار کا ر ما نرسد ======================================= + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت
9:26 AM |
این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........ بمان با من بمان...! میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام! وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو! در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...! حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشینم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...! با من از شمارش نفسهایت ...! + نوشته شده توسط بانو در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت
9:24 AM |
این وبلاگ همسن عشق اول وآخر منه.
با تولدش عشق اهورایی من متولد شد ایکاش همیشه زنده باشی دوست دارم ای همیشه دوستدار نریسیتابیاریها!!!!!!!!!!! + نوشته شده توسط بانو در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت
10:0 AM |
+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت
3:43 PM |
+ نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت
3:26 PM |
زندگی زیباست
+ نوشته شده توسط بانو در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت
3:51 PM |
+ نوشته شده توسط بانو در شنبه 20 مهر1387 و ساعت
10:17 AM |
تولدت مبارک رخساره ی سال۸۴!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همینو میخواستی دیگه! + نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت
11:47 AM |
هیچی عوض نشده
نه من نه تو میگذرم.....ساده و آرام ولی... خدا....نمیدونم میگذره یا نه؟ + نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت
3:35 PM |
از اون روزا که قلبا نزدیکتر از امروز بود
آواز همشهریا صمیمی و دلسوز بود از اون روزاکه رستم هنوز برام رستم بود دستای اون گمشده اندازه ی دستم بود از اون روزا که شبهاش می شد ستاره سپرد اسم گلای باغ رو می شد به خاطر سپرد از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم دنبال اون کسی که اون روزا گم کردم تموم لحظه ها رو به انتظار سپردم فقط واسه یه لحظه است که تا امروز نمردم برای اون لحظه که تموم بشه جستجو گم کردمو ببینم تو آیینه روبرو از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم دنبال اون کسی که اون روزا گم کردم + نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت
3:30 PM |
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو بر خیزند بنشانند + نوشته شده توسط بانو در شنبه 15 تیر1387 و ساعت
12:5 PM |
سلا................................م
خدایا شکرت کمکم کرد وقتی که کمترین لیاقتی نداشتم + نوشته شده توسط بانو در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
5:51 PM |
|
|